دکتر کساندرا زِوین

جشن دویست و پنجاهمین سالگرد آمریکا با شکست پروژه ترامپ در به اسارت کشیدن ایران همزمان شد. سقوط حکومت با کشتن یا اسارت رهبران آن، مانند سناریوی آدم ربایی رئیس جمهوری نیکولاس مادورو در کاراکاس، در تهران تکرار نشد. اگرچه قدرتمندترین امپراتوری تاریخ اغلب دچار خطا شده، اما اکنون با بی اعتباری گسترده‌ای ازجمله در میان متحدانش روبروست. پیشتر مقاله زِوین (مورخ و استاد دانشگاه کالیفرنیا ) در لوموند به چاپ رسیده است.
***
دونالد ترامپ برای جشن تولد ۸۰ سالگی‌اش در ۱۴ ژوئن، کاخ سفید را به صحنه‌ یک مبارزه هنرهای رزمی ترکیبی تبدیل کرد. عنوان تبلیغاتی این رویداد تلویزیونی («آزادی ۲۵۰»)، اشاره‌ای است به موجودیت ۲۵۰ساله ایالات‌متحده که در ۴ ژوئیه گرامی داشته شد؛ اما ورای چادرهای برپاشده در چمن کاخ سفید، این نمایش بیشتر حال و هوای پایان امپراتوری روم را داشت: تورم ناشی از جنگ در خاورمیانه، باعث رتبه‌ پایین محبوبیت رئیس‌جمهوری آمریکا شد که از لحاظ تاریخی بی‌سابقه است، آن هم در حالی که با نزدیک شدن انتخابات میان‌دوره‌ای، جمهوری‌خواهان در معرض از دست‌دادن اکثریت در هر دو مجلس قرار دارند.
برای توصیف افولی که این سیرک نماد آن است، به شاعر طنزپردازی همانند جوونال در رُم نیاز است تا سقوط یک جمهوری مدعی ‌فضیلت را به سمت الیگارشی و امپراتوری به تصویر بکشد. با این حال، آمریکا از زمان تأسیس با ایجاد چارچوب ایدئولوژیک پیچیده‌ای، صحنه تنشها و نوسانات بین دو قطب بوده است: از یک سو، قانون اساسی‌ مورد احترامی که تضمین‌های استثنایی را برای آزادی‌ها در دنیای جدیدی می‌داد که کاملاً متمایز از دنیای قدیم بود؛ از سوی دیگر، فانوسی دریایی که می‌بایست مسیر کل قاره را در طلب «تقدیر آشکار» یا «رسالت موعود» در کشور و سپس در سراسر اقیانوس‌ها با «سیاست درهای باز» روشن کند. کوتاه سخن، استثناگرایی و جهان‌شمول‌گرایی مدتهاست که در تعریف روابط آمریکا با سایر نقاط جهان با هم رقابت می‌کند.
پرهیز از جنگ احمقانه
در سال ۲۰۱۵، هنگامی که ترامپ برای اولین بار نامزدی خود را برای ریاست‌جمهوری اعلام کرد، از استثناگرایی آمریکایی، آن هم به شکل انزواطلبانه‌اش دفاع کرد. او حمایت رقبای جمهوری‌خواه خود را از حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ محکوم کرد، قول بازسازی روابط واشنگتن با روسیه را داد و فایده یک اتحاد نظامی غربی مانند ناتو را زیر سؤال برد. در پایان دوره اول ریاست‌جمهوری در سال ۲۰۲۰، او می‌توانست هنوز به خود ببالد که در طول چهار سال حضور در کاخ سفید، هیچ جنگی را آغاز نکرده است. 
پنج سال بعد وقتی به ریاست‌جمهوری بازگشت، به نظر می‌رسید که این گرایش به عقب‌نشینی همچنان ادامه دارد؛ همان‌طور که در یکی از اولین اسناد راهبردی دولت جدید تأکید شده بود: «دورانی که مسئله خاورمیانه بر تفکر استراتژیک آمریکا تسلط داشت، خوشبختانه به پایان رسیده است».
با این حال، تنها در عرض یک ‌سال (ژوئن ۲۰۲۵ تا ژوئن ۲۰۲۶) آمریکا به یمن، ایران، سوریه و سومالی حمله کردبه بمباران نیجریه پرداخت، رئیس‌جمهوری ونزوئلا را ربود، دسترسی کوبا به انرژی را با محاصره این جزیره ناممکن ساخت و قایق‌های کوچک متعددی را با خدمه آنها در کارائیب غرق کرد. چگونه می‌توان چنین چرخشی را توضیح داد؟ عواقب آن برای امپراتوری آمریکا چه خواهد بود؟ با وجود تمام تشنج‌هایی که به نظر می‌رسد نمایانگر رفتار دیپلماتیک ترامپ است، سیاست خارجی این کشور هنوز دارای تسلسل‌های ساختاری است. بدون درخواست‌های گروه‌های فشار مختلف (داخلی و خارجی)، توضیح اینکه چگونه مردی که قول داده بود هیچ «جنگ احمقانه‌ای» را راه نیندازد، در باتلاق جنگی گرفتار شد که همه اسلافش، ازجمله نومحافظه‌کاران، از راه انداختن آن خودداری کرده بودند.
مقابله با ایران
جمهوری اسلامی از سال ۱۹۷۹، با سقوط شاه همچون یک دشمن در تیررس ایالات‌متحده قرار گرفت. او که در سال ۱۹۵۳ در کودتایی با حمایت سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا علیه مصدق، نخست‌وزیر منتخب مردم، به قدرت بازگشت با انقلاب اسلامی سرنگون شد. تحریم‌های وضع‌شده رئیس‌جمهوری دمکرات جیمی کارتر در سال ۱۹۸۰ به دنبال گروگانگیری در سفارت آمریکا، تقریبا با استثنائات مختصری پابرجا ماند. این تحریم‌ها را بیل کلینتون و جورج بوش پسر تشدید کردند. باراک اوباما در ادامه این مسیر، درآمدهای نفتی تهران را به نصف کاهش داد، پیش از آنکه پیشنهاد کاهش آنها را در ازای محدودیت برنامه هسته‌ای ایران تحت نظارت دقیق آژانس بین‌المللی انرژی اتمی بدهد. 
در این راستا اعضای دائم شورای امنیت سازمان ملل، به علاوه آلمان و اتحادیه اروپا، توافقی در ۱۴ ژوئیه ۲۰۱۵ امضا کردند. با این حال، سه سال بعد، ترامپ به‌طور یکجانبه از آن خارج شد و کارزار «فشار حداکثری» علیه ایران را آغاز کرد که جانشینش بایدن، آن را ادامه داد. با این‌همه، اروپا به بهانه عدم پایبندی ایران به توافقی که آمریکا نقضش کرده بود، تحریم‌ها را در سال ۲۰۲۵ مجدداً اعمال کرد!
خشم حماسی
آمریکا در تلاش برای تغییر نظام در ایران، در طی سالها به تکنیک‌های جنگ اقتصادی حول تحریم‌های اولیه و ثانویه متوسل شد که نه‌تنها مورد تأیید دو حزب اصلی آمریکا، بلکه متحدان اروپایی آن نیز بود. چنین اتحادی را حتی می‌توان چندجانبه‌گرا توصیف کرد؛ زیرا سازمان ملل در مقیاسی جهانی، به برخی از این تحریم‌ها مشروعیت بخشید و آنها را اعمال کرد. تا جایی که شورای امنیت در ۱۱ مارس با عجله قطعنامه ۲۸۱۷ را تصویب کرد که حملات موشکی ایران علیه کشورهای شورای همکاری خلیج فارس و اردن را محکوم کرد بدون آنکه به وجود پایگاه‌های آمریکایی در هفت کشور از میان آنها اشاره کند.
هرچند ترامپ با حمله به ایران مرتکب یک اشتباه سیاسی شد، اما دولتش اهدافی را دنبال کرد که مدتهاست طبقه حاکم غرب و متحدان منطقه‌ای آن را متحد کرده است. از همین روست که به‌رغم غیرقانونی بودن آشکار حمله اسرائیل و آمریکا علیه ایران، اعتراض بسیار کمی از سوی آنها شنیده شد. اروپا حتی با احتیاط همانند یک ناو هواپیمابر در خدمت این تجاوز قرار گرفت: با ایفای نقش تدارکات پشت جبهه از فیرفورد در انگلستان تا رامشتاین در آلمان و دیگر پایگاه‌ها در پرتغال، ناپل و کرت.
ترامپ قول داده بود به جنگهای احمقانه یا «بی‌پایان» خاتمه بخشد و البته نه به جنگهای سریع و هوشمندانه‌ای که او آنها را به راه انداخت. عملیات نیروهای ویژه برای دستگیری مادورو در ونزوئلا  که او به نیویورک‌تایمز گفت: «یک سناریوی بی‌نقص» بود (۲ مارس ۲۰۲۶)، این باور را در وی تقویت کرد که قادر خواهد بود پس از ترور آیت‌الله خامنه‌ای، با بهره‌گیری از فروپاشی نظام و قیام مردمی، رهبران موافق میل خود را تحمیل کند. او اظهار داشت: «من باید در این انتخاب دخیل باشم، همان‌طور که با دلسی [رودریگز] در ونزوئلا بودم!» (آکسیوس، ۵ مارس ۲۰۲۶). 
از سوی دیگر، پیتر هگست ـ وزیر جنگ او ـ با افتخار گفت: «قرار نبود این جنگ عادلانه‌ای باشد و جنگ عادلانه‌ای هم نیست. ما وقتی به آنها ضربه می‌زنیم که زمینگیر شده‌ باشند. این‌طوری عمل می‌کنیم... قدرت آمریکا هر روز در حال افزایش است، همواره سهمگین‌تر، همیشه خُردکننده‌تر!»
اما چنین خیالپردازیی برای سلطه کامل بر یک دشمن زمینگیرشده و مطیع نیز جدید نیست و هگست تنها آخرین نفر در یک صف طولانی است. ژنرال کرتیس لمی، معمار نظریه «بمباران استراتژیک»، دستور بمباران توکیو را در ۱۰ مارس ۱۹۴۵ داد که موجب مرگ صدهزار نفر شد که به قول وی، آنها را «سوزاند، جوشاند و تا سر حد مرگ پخت». بعدها او به «سوزاندن تمام شهرهای کره شمالی و همچنین کره جنوبی» در طول عملیاتی که طبق تخمین‌های خودش، ۲۰درصد از جمعیت را بین سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۳ کشت، افتخار کرد!
ژنرال داگلاس مک‌آرتور، پیش از برکناری از فرماندهی به دستور رئیس‌جمهور هری ترومن، در نظر داشت «حدود ۳۰ بمب اتمی را در سراسر منچوری رها کند» تا یک کمربند محافظتی علیه کمونیست‌های چینی به وجود آورد. در ویتنام، قدرت نیروی هوایی به اوج جدیدی از وحشیگری رسید؛ زیرا عدم توانایی در تعیین اهداف مشخص (یک مشکل همیشگی در جنگهای هوایی) باعث گسترش مداوم آماج «قابل قبول» شد، و با گسترش منطقه جنگی، دشمنان جدیدی (به طور فزاینده‌ای غیرنظامیان) با سلاح‌های هرچه مخرب‌تر هدف قرار گرفتند. در ایران، همان وسواس قدیمی «هدف‌گیری» به لطف هوش مصنوعی، ظاهری مدرن به خود گرفت؛ اما انگیزه اساسی همچنان پا برجا ماند: در طی ۱۰ روز اول، جنگ هوایی منجر به تخریب بیش از ۲۱هزار ساختمان غیرنظامی، ازجمله ۱۷۳۵۳ خانه شد.
خودـ‌ثروت‌زایی
با وجود این، عملیات «خشم حماسی» به محض اینکه «حمله برای ترور رهبری»، نتوانست رهبر بعدی را به میز مذاکره بکشاند، تقریباً بلافاصله متوقف شد. سپس جنگی ادامه یافت که ضرب‌آهنگش را بازارها دیکته می‌کردند و گاه با پیام‌هایی در رسانه‌های اجتماعی مجدداً آغاز و سپس قطع می‌شد. ترامپ گاهی اوقات پایان درگیری یا پیشرفت سریع در مذاکرات را قبل از بازشدن بازارهای سهام پیش‌بینی می‌کرد. سپس وقتی بازارها بسته می‌شدند، اولتیماتوم‌هایی همراه با تهدید به نابودی ایران می‌داد! 
همه اینها در پس‌زمینه‌ای از خودـ‌ثروت‌زایی دنبال می‌شد که سپس انگیزه آن بر همگان آشکار شد؛ برای مثال در ۲۳ مارس، معاملاتی شامل ۵۸۰میلیون دلار قراردادهای آتی نفت، تنها چند دقیقه قبل از اینکه ترامپ پیامی در مورد مذاکرات «سازنده» با ایران در شبکه تروث‌سوشیال خود منتشر کند، انجام گرفت. «فرمانده کل قوا» بودن در امریکا اجازه می‌دهد تا به‌خوبی از سیر وقایع آگاه باشید و بتوانید به طور مؤثر و سودآور گمانه‌زنی کنید!
نتایج
همه اینها در خدمت چه نتایجی بود؟ وجود پایگاه‌های آمریکایی که قرار بود نقش محافظت از کشورهای خلیج فارس را بازی کند، برعکس آنها را به اهداف تلافی‌جویانه ایران تبدیل کرد. انهدام رادارهای پیشرفته، تخریب میادین نفتی و باتری‌های موشکی، میلیاردها دلار هزینه دارد و تعمیر و جایگزینی آنها سالها وقت می‌برد. و تا آن زمان، این کشورها در برابر حملات به میادین نفتی، شبکه‌های برق و کارخانه‌های آب شیرین‌کن خود که تأمین‌کنندة دسترسی مردم به آب آشامیدنی است، آسیب‌پذیر خواهند ماند.
این جنگ فراتر از یک درگیری منطقه‌ای ساده است و می‌تواند توافق یکجانبه‌ای را که سلطه جهانی دلار از دهه ۱۹۷۰ بر آن استوار بوده است، به خطر بیندازد. پس از آنکه رئیس‌جمهور نیکسون در ۱۵ آگوست ۱۹۷۱ به «استاندارد طلا» (طلا به‌مثابه پشتوانه دلار) پایان داد، وزیر خزانه‌داری او با سعودی‌ها به توافقی دست یافت که در ازای خرید اوراق قرضه آمریکایی با درآمد حاصل از مازاد مالی درآمد نفت، تضمین‌های امنیتی به ریاض می‌داد. واشنگتن همچنین «اوپک» را مجبور کرد که قیمت نفت را بر اساس دلار تعیین کند. 
بدین ترتیب صنایع تسلیحاتی بریتانیا، فرانسه و به‌ویژه آمریکا هر چه غنی‌تر شدند؛ زیرا کشورهای شورای همکاری خلیج فارس بزرگترین خریداران تجهیزات نظامی در جهان هستند. اما وقتی کشورهای عربی قادر نباشند نفت خود را صادر کنند و حمایت آمریکا بیشتر شبیه یک نمایش باشد، چه چیزی باقی می‌ماند؟ ایران با اجازه عبور امن نفت از تنگه هرمز در ازای پرداخت عوارض، از قبل یک پاسخ اولیه را تدارک دیده است.
عملیات پرهزینه 
از تعیین جدول زمانی جنگ گرفته تا انتخاب تاکتیک‌های مورد استفاده برای شروع آن، وزن سنگین اسرائیل در هر مرحله، فقط گواه قدرت لابی اسرائیل در کنگره، رسانه‌ها و آموزش عالی آمریکا نیست، بلکه در عین ‌حال نماد سقوط توانایی‌های امپراتوری ایالات‌متحده نیز هست. دیگر در وزارت امور خارجه امریکا هیچ متخصص واقعی ایران وجود ندارد. اغلب مزاح‌هایی در مورد نقش ویتکوف و کوشنر به گوش می‌رسد، فرستادگان ترامپ که متخصص علوم هسته‌ای نیستند و هدف اصلی‌شان، اطمینان از پیروی از خط اسرائیل است.
با این حال، هزینه این عملیات برای تل‌آویو بسیار زیاد است: افزایش عدم محبوبیت در آمریکا و شکست قماری که اسرائیلی‌ها با فریب ترامپ، وی را به آن کشاندند. رژیم سقوط نکرد، قدرت نظامی‌اش از بین نرفت و تمامیت ارضی کشور در برابر خطرات تجزیه قومی یا مذهبی مقاومت کرد. 
مطمئناً ایران متحمل خسارات صنعتی عظیم و تخریب‌های بی‌شماری در مدارس، بیمارستان‌ها و ساختمان‌های تجاری و مسکونی شد. تورم به‌شدت افزایش یافت و قطعی اینترنت باعث شد دومیلیون ایرانی شغل خود را از دست بدهند.
اما حتی اگر تهران شکست راهبردی آشکاری را به آمریکا تحمیل نکرد، آسیب‌پذیری‌ قدرتمندترین امپراتوری تاریخ را آشکار ساخت، آن هم در نبرد با کشوری که با پایگاه‌های نظامی‌اش محاصره شده بود. 
تعداد کمی از درگیری‌های مدرن این تأثیر را داشته‌اند. در ویتنام، حداقل چهار سال طول کشید تا پوچی ادعاهای آمریکا مبنی بر پیروزی در جنگ آشکار شود؛ در مورد ایران، چهار هفته کافی بود!

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی